سامانه های خبری
  آزادیخواهان مشهد  
  پیک نت  
  خبرگزاری جبهه دمکراتیک  
  پیک ایران  
  امروز  
  ایران امروز  
  ایسنا  
  گزارشگر  
  خبر گزاری کار  
  بی بی سی  
  ایران خبر  
  خبر نامه گویا  
  خبر گزاری جبهه دموکراتیک  
 
ليست سايتها
  نهضت آزادي  
  گويا  
  تكتاز  
  هادي خرسندي  
  نيمروز  
  جبهه متحد دانشجویی  
  نبوی آن لاین  
  سايت مبارزان  
  مهندس طبرزدی  
  شورای فرهنگی  
  ایران امید  
  آژانس خبری آینده سازان  
  نشریه 18 تیر  
  و ...  
 
تماس و چت
ارسال پيغام بهYahoo Messenger یا هو مسنجر دفتر طوس
 
رادیوهای برون مرزی
  رادیو صدای ایران  رادیو صدای ایران  
  رادیو فردا  رادیو فردا  رادیو فردا  
  رادیو یاران  
 
آرشیو سایت
  06/01/2003 - 07/01/2003  
  07/01/2003 - 08/01/2003  
  08/01/2003 - 09/01/2003  
  09/01/2003 - 10/01/2003  
  10/01/2003 - 11/01/2003  
  11/01/2003 - 12/01/2003  
  12/01/2003 - 01/01/2004  
  01/01/2004 - 02/01/2004  
  02/01/2004 - 03/01/2004  
  03/01/2004 - 04/01/2004  
  04/01/2004 - 05/01/2004  
  05/01/2004 - 06/01/2004  
  06/01/2004 - 07/01/2004  
  07/01/2004 - 08/01/2004  
  08/01/2004 - 09/01/2004  
  09/01/2004 - 10/01/2004  
  10/01/2004 - 11/01/2004  
  12/01/2004 - 01/01/2005  
  01/01/2005 - 02/01/2005  
  صفحه اصلی  
  براي دريافت کتاب «سیر تحول و عوامل بحران مداوم آن» اثر دکتر حسن ماسالی اينجا را کليک کنيد
 
  براي دريافت کتاب « اقتدارگرايان عليه حقوق بشر » اثر حشمت الله طبرزدي اينجا را کليک کنيد
 
 

Free All Political Prisoners in Iran NOW
2/7/1383زندان اوين - بند 209؛ شيوا نظرآهاري
زندان سخت است نه به آن سختي كه فكرش را ميكنيد اما سخت تر از آنچه فكر ميكنيد . در طول اين مدت چيزي كه زياد آزارم ميداد اين بود كه آيا به راستي هيچ مرجعي توان مقابله با اين گونه برخوردهاي رژيم را ندارد؟ آيا هيچ نهاد يا ارگاني او را دربرابر اين نقض آشكار حقوق بشر محاكمه كرده است؟و بعد وقتي برخورد مسئولين را ميديدم بيش از پيش به اين باور ميرسيدم كه هيچ كس پشتيبان ما نيست.اينجا صداي گريه هاي مادري كه او را چندين روز است از ديدار دو فرزند كوچكش محروم كرده اند(همسر اميد عباسقلي نژاد) يا داستان مقاومت زني كه به خاطر شوهرش رنج سلول انفرادي را بر خود خريدو حاضر نشد كلامي بازجويي پس دهد(همسر امير ساران)ويا حتي بي تابي هاي مادري كه چهار فرزندش را در خانه رها كرد و براي دفاع از حق برادر همسرش به اينجا آمد(خانم شقاقي) ... همه و همه عذاب آورتر از تنهايي خودت و رنج سلول انفرادي است . اينجا اما صداي فريادهاي " زنده باد آزادي " يك پسر از جمع قهرمانان ميهنت( بهروز جاويد تهاراني) يا حديث مقاومت يك زن براي همسرش يا صداي ناله هاي مردي كه از شدت درد ضجه ميزند، شيره مقاومت را در تو تزريق ميكند ... آن موقع است كه مي انديشي اگر تمام روزهاي عمرت را نيز محكوم به ماندن در اين سلول شوي ، ذره اي در هدفت متزلزل نمي شوي.اينجا زندان اوين است.. بند 209.. سلولهايي كه وسعتشان به اندازه تمام تنهايي هاي توست .. اينجا رنگ آبي آسمان كه از گوشه هاي يك پنجره فلزي قابل ديدن است و يا تلالو امواج خورشيد كه هر روز بعد از ظهر گوشه اي از سلولت را روشن ميكند .. و يا حتي پشه هايي كه صداي وزوزشان كلافه ات ميكند و مورچه هايي كه هر چه ميكني از دستشان در امان نيستي ، براي تو نويد بخش اين است كه هنوز زندگي وجود دارد .يا هنگامي كه صداي فريادهاي زندان باناني را ميشنوي كه جشن مدال طلاي رضازاده را گرفته اند و به تو خبر اين پيروزي را ميدهند و ميبيني كه چگونه عرق ملي شما را در كنار هم قرار داده و مدال طلاي رضازاده سبب شده كه يكديگر را در آغوش بگيريد ، باز ميفهمي كه هنوز انسانيت نمرده است.اما امروز 2 هفته از زمان دستگيري ما ميگذرد .. دو هفته بي خبري .. در اين مدت تنها سرگرميمان فريادهاي وقت و بي وقت بهروز بود كه مي خواست به نحوي به ما بفهماند كه هست و البته دلگرمي هاي خودمان .. دو هفته بلاتكليفيدر اين مدت كسي نگفت كه قرار است چه بر سر شما بيايد .. تنها جمله اي كه از زبان قاضي بيرون آمد اين بود: حالا حالاها مهمون ماييد. بدون حتي كوچكترين حقوق يك انسان ... اينجا چيزي به نام هواخوري وجود ندارد. يك اتاق كه دو گلدان در آن است مكاني است كه از آن به عنوان هواخوري نام ميبرند كه البته هر وقت به آنجا ميروي از بي هوايي نفست ميگيرد.گاهي اوقات از اين همه بي خبري دلت هم ميگيرد اما باز به خودت ميگويي كه در راه آرمانم بايد هر سختي را تحمل كنم و ياد ميكني از كساني كه ماهها و يا حتي سالها در اين سلولها سر كرده اند و قدمي عقب ننشسته اند . اينجا بيشترين كلمه اي كه ميشنوي قانون است ... تجمع غير قانوني .. تشكل غير قانوني .. قانون، قانون، قانون..هر وقت حرف ميزني اين كلمه مثل پتك بر سرت ميخورد .. حال آنكه زماني كه از در قانون وارد ميشوي در مقابلت كم مي آورند و خودشان را قانون ميدانند..فكر ميكني اگر مسئولين مملكتت اينقدر مقيد به قانونند پس چرا حال و روز سرزمينت اينگونه است.اينجا يك چيز را بيشتر از قبل به تو مي آموزد و آن حقانيت راهت و درستي آرمانت است .. اگر تا پيش از آمدن به اينجا ذره اي در راهي كه انتخاب كرده ايد شك داريد ، آمدن به اينجا شما را به يقين مي رساند كه راه را درست ميرويدو رسيدن به مقصود نزديك است.اينجا همه از صداقت وحشت دارند .. همه دروغ گويي را دوست داردند .. اگر به آنها دروغ بگويي، رفتارشان خوب است اما اگر با صداقت برخورد كني ، اگر بگويي من هستم ، من كردم آن وقت است كه چهره هايشان در هم مي شود و لحن كلامشان تغيير ميكند. اينجا همه براي يكديگر جان ميدهند .. اينجا همه براي هم ميميرند .. وقتي به اين مكان ميآيي مي فهمي كه چقدر يكديگر رادوست داريد كه چقدر به هم وابسته ايد.اينجا با علم بر اينكه به عهده گرفتن تمام تقصير ها مي تواند براي تو عواقب بدي داشته باشد ، همه را به جان ميخري و براي ديگران از خودت ميگذري.. هيچ كس حاضر به ماندن ديگري نيست .. هيچ كس حاضر به فروختن ديگري نيست .. اينجا همه با هم هستند .. پشت هم..وقتي حكم آزاديت را مي آورند تنها احساسي كه داري يك رنج طاقت فرساست ... نمي خواهم آزاد شوم ، در زندان ميمانم ، ما با هم آمديم همگي با هم از زندان خارج ميشويم... بعد به تو ميگويند كه قانون است ، بايد بروي.بعد از گذشت تمام اين روزها حالا لحظه اي كه حكم آزاديت صادر ميشود ، اشك در چشمانت حلقه ميزند .... چه آزادي درد آوري .. چه رنجي ميكشي ... وقتي از درب بزرگ اوين به تنهايي خارج ميشوي ، با اين انديشه كه ميداني هنوز همرزملانت در آن سلولهاي تنگ، در آن تنهاييهاي طاقت فرسا ، روزها را به شب ميرسانند و شب را صبح ميكنند ... بغض گلويت را مي فشارد .. خودت را كنترل ميكني اما نمي تواني .. بايد رهايش كرد .. عينكت را به چشم ميزني تا هيچ كس چشمان اشك آلودت را نبيند و گمان نكند از رنج زندان به ستوه آمده اي.وقتي اطرافيان دوره ات ميكنند و تو را در آغوش ميگيرند نمي تواني شاد باشي و شب را تا صبح با اين فكر كه الان دوستانت در آنجا چه ميكنند بيدار ميماني و خواب به چشمانت نمي آيد ..چه رنجي داد اين به اصطلاح " آزادي"بيرون كه مي آيي بيشتر دلت ميگيرد از خاموشي ديگران ، از بي تفاوتيشان ... اما باز به خود نهيب ميزني كه خيالي نيست ! آنها كه نيستند ، خوابيده اند و البته عده اي هم خودشان را به خواب زده اند.حالا وقتي در خيابان راه ميروي .. صفهاي اتوبوس .. تاكسي ، با خودت ميگويي كدام يك از اين مردم ميدانند كه تو از كجا مي آيي؟كدام يك ازآنها ميدانند كه در اين مدت چه بر سر تو و دوستانت آمده است؟براي كدام يك از آنها مهم است؟ مردمي كه حتي حاضر نشدند درب پنجره هايشان را باز كنند و ببينند كه تجمع ما در مقابل سازمان ملل به چه دليل است... مردمي كه با مشاهده دستگيري ما رويشان را بر ميگرداندند تا نكند چيزي ببينند كه برايشان خطرناك باشد .. با خودت ميگويي چرا اين مردم اينقدر بي غيرت شده اند؟بعد باز هم چشمانت را روي هم ميگذاري و فكر ميكني كه عيبي ندارد ، تو به راهي كه ايمان آورده اي ادامه ميدهي واين تنها چيزي است كه از زندان با خودت آورده ايزير لب ميگويي ادامه ميدهم به هر قيمتي، به هر بهايي--/از وبلاگ آزادي زن/
منبع خبر: روزنامه

   نظر خود را اینجا وارد نمایید:  


جبهه دموکراتیک طوس(مشهد) @ Copyright 2000 - 2004


دفتر طوس