سامانه های خبری
  آزادیخواهان مشهد  
  پیک نت  
  خبرگزاری جبهه دمکراتیک  
  پیک ایران  
  امروز  
  ایران امروز  
  ایسنا  
  گزارشگر  
  خبر گزاری کار  
  بی بی سی  
  ایران خبر  
  خبر نامه گویا  
  خبر گزاری جبهه دموکراتیک  
 
ليست سايتها
  نهضت آزادي  
  گويا  
  تكتاز  
  هادي خرسندي  
  نيمروز  
  جبهه متحد دانشجویی  
  نبوی آن لاین  
  سايت مبارزان  
  مهندس طبرزدی  
  شورای فرهنگی  
  ایران امید  
  آژانس خبری آینده سازان  
  نشریه 18 تیر  
  و ...  
 
تماس و چت
ارسال پيغام بهYahoo Messenger یا هو مسنجر دفتر طوس
 
رادیوهای برون مرزی
  رادیو صدای ایران  رادیو صدای ایران  
  رادیو فردا  رادیو فردا  رادیو فردا  
  رادیو یاران  
 
آرشیو سایت
  06/01/2003 - 07/01/2003  
  07/01/2003 - 08/01/2003  
  08/01/2003 - 09/01/2003  
  09/01/2003 - 10/01/2003  
  10/01/2003 - 11/01/2003  
  11/01/2003 - 12/01/2003  
  12/01/2003 - 01/01/2004  
  01/01/2004 - 02/01/2004  
  02/01/2004 - 03/01/2004  
  03/01/2004 - 04/01/2004  
  04/01/2004 - 05/01/2004  
  05/01/2004 - 06/01/2004  
  06/01/2004 - 07/01/2004  
  07/01/2004 - 08/01/2004  
  08/01/2004 - 09/01/2004  
  09/01/2004 - 10/01/2004  
  10/01/2004 - 11/01/2004  
  12/01/2004 - 01/01/2005  
  01/01/2005 - 02/01/2005  
  صفحه اصلی  
  براي دريافت کتاب «سیر تحول و عوامل بحران مداوم آن» اثر دکتر حسن ماسالی اينجا را کليک کنيد
 
  براي دريافت کتاب « اقتدارگرايان عليه حقوق بشر » اثر حشمت الله طبرزدي اينجا را کليک کنيد
 
 

Free All Political Prisoners in Iran NOW
مرداد ٦٧ ماه مرگ بود

مرداد باز فرا رسيد، نازلی هم اينجاست. نازلی كوچولو كه حالا ٢٣ ساله شده.

مرداد ٦٧ ماه مرگ بود، باز سخت دلم گرفته. ١٦ سال از اون موقع گذشت، بيشتر از ٥ هزار نفر از زندانيان رو در كمتر از دوماه اعدام كردند، تو مشهد كه ما بوديم، بيش‌تر از ٢٠٠ نفر اعدام شدند. امين هم اعدام شد.

اون روزها ما توی بند دو بوديم، تقريبا همه بچه‌های مجاهد بند ما اعدام شدند، بند دو در بند جديد واقع بود. سال‌های اول توی بند چهار بوديم. زندان مشهد ٤ تا بند داشت. بند چهار مخصوص ما بود، زندانيان سياسی، از همه گروهها بوديم. مجاهد، توده‌ای ، فدايی از هر جناحش، اكثريتی، اقليتی، جناح چپ، بقيه هم بودند، پيكار، رزمندگان، سهند، بچه‌های حزب رنجبران، طوفان، هم حزبش و هم سازمانش، دو تا اتاق هم پر بود از بهايی‌ها، چند تايی هم ساواكی، و افسر شهربانی، يكی دو تا هم خان و فئودال محلی، بعضی از چهره‌های ملی مثل حاج طاهر احمدزاده، گروه اشرف، بچه‌های گروه كشتگر تقريبا آخرين گروهی بودند كه دستگير شدند، اونها رو وقتی آوردند، ديگه رفته بوديم بند جديد. بند جديد رو بعد از انقلاب در واقع بعد از سال ٦٠ كه دستگيری‌های گسترده مجاهدين شروع شد، ساخته بودند. زندان جا كم آورده بود، جمعيت زندانها هم مثل جمعيت كشور روزبروز زياد می‌شد. مسئولين زندان تصميم گرفته بودند بند سياسی رو كلا از بقيه جدا كنند. مسئوليت كل زندان اونوقت‌ها به عهده شهربانی بود، حتی انتظامات بند چهار هم به عهده شهربانی بود. ولی داخل بند همه به عهده دادستانی و اطلاعات سپاه كه بعدها شد وزارت اطلاعات. بيرون از بند دست پاسبانها بود و داخل بند دست اسدالله‌ها، مامورين انتظامات كه بيشتر از سپاه و دادستانی انقلاب بودند رو می‌گفتيم "اسدالله". در واقع اين اسمی بود كه خودشون روی خودشون گذاشته بودند، اسدالله، يعنی شير خدا.

جالب بود اسم يكی از اين شيرهای خدا را بچه‌ها گذاشته بودند «پلنگ صورتی»، اسدالله حسينی رو ميگم، مثل پلنگ صورتی راه می‌رفت. بچه‌ها می‌گفتند قبل از انقلاب كنترل‌چی سينما كريستال در مشهد بوده، ولی به يمن انقلاب سخت حزب‌اللهی شده بود و از قضا آنقدر شديد كه شده بود نگهبان داخلی زندان، عجيب ساديسم داشت. تا آنجا كه می‌تونست بچه‌ها را اذيت می‌كرد، لمپنی بود به تمام معنا.

می‌گفتم رفتيم بند جديد. اواخر سال ٦٣ بود كه بند جديد درست شد. بند جديد خودش سه قسمت داشت، بند ١، بند ٢، و قسمت قرنطينه و انفرادی و انباری. داستان انباری رو بعدا بايد مفصل تعريف كنم.

سال ٦٧ همه داخل بند جديد بوديم كه فاجعه اتفاق افتاد.

زندان تازه زندان شده بود، تواب‌ها تقريبا اكثرا ديگه آزاد شده بودند. تك و توكی هنوز تواب بود، ولی ديگه توی اطاق‌های ما نبودند. سالهای قبل، يعنی اون سالهای اول، جو غالب زندان جو توابين بود. كشتارهای وحشيانه رژيم، شكنجه و آزار، بی تجربگی زندانيان، سبعيت زندانبانها، همه و همه باعث شده بود كه اكثر بچه‌ها بريده بودند، بدجوری بريده بودند. خيلی‌ها با مسئولين زندان همكاری می‌كردند. از همه نوعش بود، از نفوذی گرفته تا علنی، از گزارش نويس گرفته تا فرهنگی كار، از مسئول اتاق گرفته تا مسئول حمام و توالت، كه گزارش می‌دادند كه ورپا می‌شاشی، يا كه غسل می‌كنی يا نه، خلاصه اينكه ورپا شاشيدن زندانيان گويا از نظر مسئولين مقاومت و معاندت يا نظام و اسلام محسوب می‌شد. يادمه يكبار داديار ناظر زندان، حاجی ولی پور به مادرم كه نگران حكم من بود، گفته بود: «پسرت هنوز سر موضع است، حموم كه ميره غسل نمی‌كنه، تو توالت ورپا می‌شاشه، دعای كميل شركت نمی‌كنه و با توابين هم حرف نمی‌زنه!» همين‌ها كافی بود كه سرموضعی قلمداد بشی.

سالهای سختی بود، ولی خب، تمام شده بود. حالا ديگه شرايط خيلی بهتر شده بود، اعتماد عمومی به زندان برگشته بود، بچه‌ها احساس آرامش می‌كردند. بعضی‌ها توی گروه‌های چند نفره كتاب می‌خوندند، بعضی‌ها انگليسی و فرانسه و عربی می‌خوندند. يك عده از بچه‌های جوان كه هنوز محصل بودند، درس می‌خوندند، ماها كه دانشجو بوديم، گاه گداری به آنها در رياضی و فيزيك و شيمی كمك می‌كرديم. قرار بود كه بتونند امتحان بدن و ديپلم بگيرند. ديگه ساعت سكوت و مطالعه اجباری نبود و مجبور نبوديم خطبه‌های نماز جمعه را گوش كنيم. ملاقات‌ها مرتب شده بود، هفته‌ای يكبار ملاقات داشتيم، ٢٠ دقيقه، روز ملاقات كه می‌شد از سر صبح بچه‌ها هيجان زيادی داشتند. با ماشين‌های دستی ريش می‌زديم. اونوقتها تيغ ريش تراشی نمی‌دادند. توی بندهای عادی شنيده بودم بعضی‌ها با شيشه شكسته، شيشه‌های مربا كه از فروشگاه می‌خريدند، ريششون رو می‌تراشيدن، بعضی‌ها هم با واجبی، يادش بخير يكبار حسين هم با واجبی ريشش رو زد، صورتش وحشتناك سرخ شده بود!

خلاصه همه مرتب می‌كرديم. هر كسی بهترين لباس‌هاش رو می‌پوشيد. تقريبا توی گروه‌های ٢٠ تا ٢٥ نفره به ملاقات می‌رفتيم. ما اين ور سالن پشت ميله و شيشه و خانواده اون طرف، از طريف تلفن‌هايی كه اكثرا باز توسط تواب‌ها و مسئولين زندان كنترل و شنود می‌شد، با هم حرف می‌زديم. گاهی هم آنقدر تلفن‌ها خراب بود كه صدا به سختی شنيده می‌شد.

گاهی هم به خانواده‌ها اجازه می‌دادن بيان داخل بند و چند ساعتی اونجا باشند. به بعضی از پدرها كه بچه‌های كوچك داشتند هم اجازه می‌دادند بچه شون بيان داخل بند.

بهار سال ٦٦ بود. نازلی كه اون موقع ٥ سال بيشتر نداشت، اومد توی بند ما. من توی بند دو بودم. نازلی دختر خواهرمه. امين اون موقع توی قرنطينه بود. خواهرم تقاضا كرده بود كه نازلی بتونه باباش، امين، رو ببينه. امين كه دستگير شد، نازلی پنج ماهش بيشتر نبود. حالا ديگه شده بود پنج ساله، كه می‌اومد توی زندان باباش رو ببينه. آمده بود مثل هر بچه ديگه‌ای كه باباش بغلش كنه، بندازدش بالا و پايين، ماچش كنه، بوسش كنه، باهاش حرف بزنه، وقتی صدا می‌زنه «بابا» بگه «جان بابا، چی عزيزم، چی دخترم، جان دخترم!»

نازلی هيچكدام از اينها رو هنوز تجربه نكرده بود. پری هم مامانش بود و هم باباش. مسئولين زندان موافقت كرده بودند كه نازلی برای يك روز بياد داخل بند. اول رفته بود توی قرنطينه، يكی دو ساعت با امين بود. نمی‌دونم اونجا چكار كرده بودند، حتما امين خيلی بوسيده بودش، بچه‌های ديگه هم همينطور. اون وقتها نازلی خيلی شيرين بود. با اون كوچكی حرف‌های گنده گنده می‌زد. خواهرم وقتی نازلی رو آورده بود، گفته بود "دايی‌اش هم توی بند ٢ زندونيه، اگه ميشه يكی دو ساعتی هم بذارين اونو ببينه." عصری بود كه منو صدا زدند نگهبانی بند. رفتم ديدم تقی زاده بود. تقی زاده مسئول ملاقات بود. نازلی رو آورده بود تو نگهبانی. نازلی پريد تو بغلم، من كه دستگير شدم نازلی يك سال و ٤ ماهش بود. احتمالا از من بيشتر از باباش يادش بود. بغلش كردم، برای اولين بار از تقی زاده خواهش كردم كه اگه ميشه يك دوساعت نازلی بياد داخل بند ما. او هم نامردی نكرد و قبول كرد.

نازلی رو آوردم توی اتاقمون. يك دفعه تمام بند ريختند توی اتاق. بچه‌های مجاهدين كه شنيدند نازلی دختر امينه، يكهو سرريز شدندتوی اتاق ما. امين از بچه‌های مجاهدين بود، دو تا برادرش قبلا در ارتباط با سازمان اعدام شده بودند. فريدون و فرزاد. خودش از فعالين انجمن معلمان مسلمان بود. تو بچه‌های مجاهد اعتبار خاصی داشت، هم با تجربه بود، هم متين بود و هم از خانواده‌ای بود كه ٢ برادر اعدامی داشت. وقتی آمد توی بند، نماينده بند انتخاب شد.

اون موقع نازلی چند تا شعر قشنگ بلد بود كه گاه توی ملاقات برام می‌خوند. ازش خواستم يك شعر برامون بخونه، نازلی اصلا خجالت نمی‌كشيد. جلوی اونهمه آدم آنقدر قشنگ شعرش رو خوند كه باورم نمی‌شد. شلوغی و هلهله اتاق باعث تعجب مسئولين بند شده بود و بچه‌ها بعد از اين همه سال يك بچه ناز و خوشگل رو می‌ديدند. بچه‌ها اميد زندگی هستند. و بالاخره اسدالله حسينی اومد (همون پلنگ صورتی به قول بچه‌ها) منو صدا زد و گفت «شو درست كردی!» و گفت كه «نازلی رو بيار از اتاق بيرون.» گفت «برو توی حياط باهاش قدم بزن، حق نداری تو اتاق بچه‌ها رو جمع كنی.»

رفتيم توی حياط، باز بچه‌ها ول كن نبودند. چند دقيقه بعد اسدالله حسينی آمد و گفت «نازلی بايد بره، ديگه نمی‌تونه توی بند باشه. ملاقاتت تموم شد!» نازلی رو از بند بردند. تو راه تقی زاده ازش پرسيده بود «بابات و دايی ات چی گفتند؟ بهت چيزی دادند يا نه؟» گويا لباس‌هاش رو هم گشته بودند.

امين مرداد ٦٧ اعدام شد. بعد از اون ملاقات ديگه هيچ وقت نازلی رو نتونست ببوسه وبغل كنه. نازلی و پری چند سال پس از اعدام امين به اروپا مهاجرت كردند. حالا نازلی ٢٣ سالشه. دو هفته پيش از آلمان اومده اينجا كاليفرنيا پيش من. زيبايی چهره اش هنوز همون زيبايی بچگيشه.

نازلی برای خودش زنی شده. پارسال كه رفته بودم آلمان می‌گفت می‌خواد معلم بشه و برگرده ايران. برام جالب بود، بچه‌هايی كه پدر و يا مادرشون اعدام شدند، می‌خوان برگردن ايران. جالب‌تر اينكه اونهايی كه اعدام می‌كردند، حالا بچه‌هاشون يا خارجند يا دوست دارن بيان خارج.

اما امسال نازلی ميگه تصميم اش عوض شده، نمی‌خواد برگرده ايران.

امسال بعد از ١٦ سال از اعدام امين من و نازلی تو آمريكا هستيم. من و امين ٦ سال با هم تو زندان مشهد بوديم. اولين روزی كه وارد زندان شدم، رفتم اتاق امين. يعنی امين آمد دم در نگهبانی و منو برد تو اتاقشون، طبقه دوم، بند چهار. بهم پتو داد، لباس گرم داد، با بچه‌ها آشنام كرد، از اوضاع و احوال زندان برام گفت. بعدها چقدر باهم بحث كرديم، واليبال بازی می‌كرديم، می‌دويديم، از نازلی و پری صحبت می‌كرديم و از آينده‌ای كه برای امين هيچوقت ممكن نشد.

امسال مرداد ماه برام سخت‌تر شده. نازلی اينجاست، هر روز تصميم می‌گيرم باهاش از امين و خاطراتش تعريف كنم، بهش بگم امين چقدر دوستش داشت، چقدر بهم شبيه بودن، حتی اخلاقشون. اما نمی‌دونم چرا موفق نميشم. نمی‌دونم نازلی ميخواد بدونه يا نه. هيچوقت ازم نپرسيده. می‌ترسم روزهای خوبش رو تلخ كنم. شايد هم اومده از امين بپرسه. خاطره زندان اومدنش رو هنوز خوب به ياد داره. حتما گرمای آغوش امين رو هم هنوز فراموش نكرده.

شايد يكی از اين روزها باهاش صحبت كنم. بالاخره نازلی بايد بدونه اون آخرين روزها امين چی می‌گفت، چی می‌خواست، چرا اعدامش كردند، كی‌ها اين كارو كردند، و چرا؟ امين تنها اعدامی نبود، از بند ما بيشتر از ٢٠٠ نفر از بچه‌های مجاهد اعدام شدند. خيلی از اونها مثل امين بچه داشتند، بچه‌های كوچك و بزرگ، چند ماه و چند ساله. خيلی از بچه‌هايی هم كه اعدام شدند هنوز بچه بودند، خيلی جوان، بعضی‌هاشون مثل علی سعيدی، صادق، و محمد، سيزده چهارده ساله بودند كه دستگير شده بودن، تو زندان بزرگ می‌شدند، به دور از پدر و مادرهاشون. اگر نازلی و بچه‌هايی مثل او بيرون به دور از پدر و مادر بزرگ می‌شدند، علی و بقيه بچه‌های كوچولوی زندان به دور از خانواده‌ها، و توی سلول‌های انفرادی، اتاق‌های قرنطينه، و در بندهای عمومی كم كم بزرگ شدند. بعضی‌ها هم مثل سياووش تو زندان متولد شدند و همانجا چند سالی بزرگ شدند.

اون وقت‌ها نه كميته دفاع از زندانيان بود، و نه كميسيون اصل نود، و نه اصلاح طلبانی كه گاه گداری از وضع زندانها اظهار نگرانی كنند. اگر بود، چند كميته كوچك دفاع از زندانيان سياسی در خارج از كشور و خانواده‌های ما در داخل. جمهوری اسلامی هم گوشش به هيچ كس و هيچ جا بدهكار نبود. بعضی از آقايانی كه اينروزها از وضعيت زندانها و شكنجه و آزار زندانيان گله دارند، اونوقتها خودشان بخشی از پروسه شكل گيری زندان و شكنجه را به عهده داشتند. دگرانديشی توی اون دوران جرمی بود كه اعدامت می‌كردند، شورای انقلاب فرهنگی ستاد كودتا بود بر عليه دانشجويان و اساتيد دگرانديش دانشگاهها. اونها اول از دانشگاه بيرونت می‌كردند و همون اخراج از دانشگاه و پرونده‌ای كه برات درست كرده بودند، كافی بود كه دادستانی بياد دنبالت و خلاصه سر از كميته و سپاه و دادستانی در آری و اگر شانس مياوردی، اعدام نمی‌شدی و می‌رفتی زندان.

تاسال ٦٧ حدود ٢٠ هزار نفر در سراسر ايران در زندانها اعدام شده بودند. سال ٦٧ بيش از ٥ هزار نفر ديگر نيز اعدام شدند. سال ٦٧ ركورد تازه‌ای از جنايت رو برای رژيم به جا گذاشت و بيش از ٥ هزارنفر ديگه به آمار جنايت رژيم اضافه كرد.

در كمتر از ٢ ماه، مرداد و شهريور ٦٧، بيش از ٥ هزارنفر زندانی سياسی كه اكثرشون بيشتر از ٥ يا ٦ سال زندان رو تحمل كرده بودند، در مصاحبه‌های چند دقيقه‌ای به مرگ محكوم شدند. امين يكی از قربانيان اين جنايت بود.

امين پس از ٧ سال تحمل زندان و شكنجه اعدام شد، اما شكنجه نازلی هنوز ادامه داره. از چهارماهگی‌اش كه امين رو دستگير كردند، ٧ ساله بود كه امين رو اعدام كردند، تا حالا كه ٢٣ سالشه...

يادشون به خير، كاش همه شون هنوز زنده بودند
rezafani@yahoo.com
‌‌چهار‌شنبه ١٤ مرداد ۱۳۸۳


١٢ مرداد ١٣٨٣

   نظر خود را اینجا وارد نمایید:  


جبهه دموکراتیک طوس(مشهد) @ Copyright 2000 - 2004


دفتر طوس