سامانه های خبری
  آزادیخواهان مشهد  
  پیک نت  
  خبرگزاری جبهه دمکراتیک  
  پیک ایران  
  امروز  
  ایران امروز  
  ایسنا  
  گزارشگر  
  خبر گزاری کار  
  بی بی سی  
  ایران خبر  
  خبر نامه گویا  
  خبر گزاری جبهه دموکراتیک  
 
ليست سايتها
  نهضت آزادي  
  گويا  
  تكتاز  
  هادي خرسندي  
  نيمروز  
  جبهه متحد دانشجویی  
  نبوی آن لاین  
  سايت مبارزان  
  مهندس طبرزدی  
  شورای فرهنگی  
  ایران امید  
  آژانس خبری آینده سازان  
  نشریه 18 تیر  
  و ...  
 
تماس و چت
ارسال پيغام بهYahoo Messenger یا هو مسنجر دفتر طوس
 
رادیوهای برون مرزی
  رادیو صدای ایران  رادیو صدای ایران  
  رادیو فردا  رادیو فردا  رادیو فردا  
  رادیو یاران  
 
آرشیو سایت
  06/01/2003 - 07/01/2003  
  07/01/2003 - 08/01/2003  
  08/01/2003 - 09/01/2003  
  09/01/2003 - 10/01/2003  
  10/01/2003 - 11/01/2003  
  11/01/2003 - 12/01/2003  
  12/01/2003 - 01/01/2004  
  01/01/2004 - 02/01/2004  
  02/01/2004 - 03/01/2004  
  03/01/2004 - 04/01/2004  
  04/01/2004 - 05/01/2004  
  05/01/2004 - 06/01/2004  
  06/01/2004 - 07/01/2004  
  07/01/2004 - 08/01/2004  
  08/01/2004 - 09/01/2004  
  09/01/2004 - 10/01/2004  
  10/01/2004 - 11/01/2004  
  12/01/2004 - 01/01/2005  
  01/01/2005 - 02/01/2005  
  صفحه اصلی  
  براي دريافت کتاب «سیر تحول و عوامل بحران مداوم آن» اثر دکتر حسن ماسالی اينجا را کليک کنيد
 
  براي دريافت کتاب « اقتدارگرايان عليه حقوق بشر » اثر حشمت الله طبرزدي اينجا را کليک کنيد
 
 

Free All Political Prisoners in Iran NOW
توطئه برای قدرت
مروری کوتاه بر تلاش های روحانيت برای کسب قدرت و حذف ديگران

تاريخ حزب جمهوری اسلامی که تنها تجربه و کارنامه ی حزبی روحانيون جمهوری اسلامی تا به امروز می باشد، به روشنی و مستند تلاش و اشتياق روحانيت را برای انحصارطلبی و به دست گرفتن قدرت به هر نحو ممکن، روايت می کند

اميرفرشاد ابراهيمی



پنجشنبه ٣ ارديبهشت ١٣٨٣ – ٢٢ آوريل ٢٠٠۴

در کشاکش انتخابات رياست جمهوری سال 1380 و کانديداتوری مجدد محمد خاتمی بود که روزنامه ی حکومتی کيهان برای اولين بار متن نامه ی فاش نشده ی سيد محمد حسين بهشتی خطاب به آيت الله خمينی را منتشر نمود. روزنامه ی کيهان و بالتبع گردانندگان اصلی آن با انتشار اين نامه بيشتر سعی بر ان داشتند تا به خاتمی و هوادارانش بفهمانند که خطوط قرمز را در نظر داشته باشند و گرنه همانی را انجام خواهند داد که همپالکی هايشان پيشتر با دکتر ابوالحسن بنی صدر در کسوت مشابه وی (رياست جمهوری) انجام داده بودند. در آن نامه آمده بود:
… چندی است که اين انديشه در اين فرزندتان و برخی برادران ديگر قوت گرفته است که اگر اداره جمهوری اسلامی به وسيله صاحبان بينش دوم را در اين مقطع اصلح می دانيد، ما به همان کارهای طلبگی خويش بپردازيم و بيش از اين شاهد تلف شدن نيروها در جريان اين دوگانگی فرساينده نباشيم…

قصه ی نامه ی مذکور به حمايت آيت الله خمينی از دکتر ابوالحسن بنی صدر بر می گردد و منظور بهشتی از صاحبان بينش اول خود وی و هاشمی رفسنجانی و باهنر و سيد علی خامنه ای و به طور کلی شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی بوده و افرادی که قائل به بينش دوم می باشند نيز کسانی همچون مهدی بازرگان، ابراهيم يزدی و دکتر بنی صدر بودند. بهشتی پس از آن که موارد اختلاف را در معرفت اسلامی و گزينش افراد ذکر کرده از تلاش حزب جمهوری اسلامی برای ايجاد وفاق ياد می کند و می گويد:
… در منزل آقای موسوی اردبيلی آن قدر با محبت و گرمی با ايشان (دکتر ابوالحسن بنی صدر) برخورد کرديم و در حل مشکل وزيران دارايی و بازرگانی جلو رفتيم که اميد داشتيم بر تفاهم افزوده شده است و هرگز باور نمی کرديم آقای بنی صدر سه روز بعد از اين ديدار، چنين رفتاری در واقعه ی 14 اسفند 1359 از خود نشان خواهند داد… (1)

سيد محمد حسينی بهشتی به عنوان دبير کل حزب جمهوری اسلامی در تاريخ 22 اسفند سال 1359 نامه ی فوق را امضا نموده است. اما با جستجو در اوراق و مدارک تاريخچه ی جمهوری اسلامی در همان ايام و چندی بعد، هاشمی رفسنجانی که از اعضای اصلی و صاحب نفوذ شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی بود نيز نامه ای با همان مضمون (اختلاف حزب جمهوری اسلامی با دکتر بنی صدر) به آيت الله خمينی به عنوان «امام و رهبر و مرجع تقليد عزيز و معظم» نوشته که ورای آن که در صدر نامه کنايه ی «اليفحه ئمه المومنين» را بکار برده، متن نامه نيز سرگشاده تر و صريح تر می باشد.
هاشمی که در تاريخ 25 اسفند سال 1359 يعنی سه روز پس از ارسال نامه ی سيد محمد حسينی بهشتی اين نامه را به خمينی می نويسد، در ابتدا مواردی را از همفکری های حزب جمهوری اسلامی با نظرات آيت الله خمينی ياد می نمايد و می گويد:
موضع نسبتا مکتبی امروز ما دنباله ی نظرات قاطع شما از اول انقلاب تا به امروز است. بعد از پيروزی، معمولا ما مسامحه هايی در اين گونه موارد داشتيم و جنابعالی مخالف بوديد. اما نظرات شما را با تعديل هايی اجرا می کرديم. شما اجازه ی ورود افراد تارک الصلوه يا متظاهر به فسق را در کارهای مهم نمی داديد، شما روزنامه ی آيندگان و… را تحريم می کرديد، شما از حضور زنان بی حجاب در ادارات مانع بوديد، شما از وجود موسيقی و زن بی حجاب در راديو و تلويزيون جلوگيری می کرديد. همين ها موارد اختلاف ما با آن هاست…

هاشمی رفسنجانی به يادآوری گذشته می پردازد و سبقه ی چگونگی پيدايش حزب را برای آيت الله خمينی مرور می کند و می گويد:
«نا حزب جمهوری اسلامی را با مشورت با شخص جنابعالی و گرفتن قول مساعدت و تاييد غيرمستقيم – من شخصا در مدرسه ی علوی با شما در اين باره مذاکره کردم – تاسيس کرديم و با توجه به اين که قانون اساسی تعدد احزاب را پذيرفته فکر می کنيم يک حزب اسلامی قوی با تداوم انقلاب و حکومت اسلامی ضرورت دارد و جنابعالی هم روزهای اول در تهران و قم مکررا تاييد فرموديد… ممکن است فعلا فراموش کرده باشيد. اکنون اعتبار حزب از نفوذ شما تغذيه می شود – غير مستقيم – ولی رنگ حمايت ها از روزهای اول کمتر شده، ميل داريم لااقل در جلسات خصوصی نظر صريحی بفرماييد.

هاشمی در استشاره ای از آيت الله خمينی می پرسد:
اگر مايليد ما حزب را کنار بگذاريم، ما را قانع کنيد و اگر لازم می دانيد که حزب بماند بايد جور ديگری عمل شود…

هاشمی البته طاقت نمی آورد و تمام اشاره ها را به کنار گذاشته و صراحتا و با لحنی عصبانی آيت الله خمينی را به تامل و جواب وا می خواند و می گويد:
… آيا رواست که به خاطر اجرای نظرات جنابعالی ما درگير باشيم و متهم و جنابعالی در مقابل اين ها موضع بی طرفی بگيريد؟ آيا بی خط بودن و آسايش طلبی را می پسنديد؟ البته اگر مصلحت می دانيد که مقام رهبری در همين موضع باشد و سربازان، خير و شر جريانات را تحمل کنند ما از جان و دل حاضر به پذيرش اين مصلحت هستيم ولی لااقل به خود ما بگوئيد آيا رواست که همه گروه دوستان ما به اضافه ی اکثريت مدرسين و فضلای قم و ائمه ی جمعه و جماعات و… در يک طرف اختلاف و شخص آقای بنی صدر در يک طرف و جنابعالی موضع ناصح بی طرف داشته باشيد؟…
قبل از انتخابات رياست جمهوری به شما عرض کرديم که بينش آقای بنی صدر مخالف بينش اسلام فقاهتی است که ما برای اجرای آن تلاش می کنيم و اکنون هم بر همان نظر هستيم و شما فرموديد رياست جمهوری مقام سياسی است و کاری دستش نيست. امروز ملاحظه می فرمائيد که چگونه در کار کابينه و… می تواند کارشکنی کند؟

هاشمی در همين نامه با آن که در صدر نامه آيت الله خمينی را «امام و رهبر و مرجع تقليد عزيز و معظم» خطاب نموده، صراحتا وی را هشدار می دهد و ضمن اين که عنوان می کند: «ما جايز نمی دانيم که ميدان را برای حريف خالی بگذاريم و مثل بعضی از همراهان سابق قيافه ی بی طرف بگيريم»، برای خالی نبودن عريضه و رعايـت احترام شکلی در خاتمه نامه اضافه می کند که:
«اينجانب که جنابعالی را مثل جانم دوست دارم و روی زمين کسی را صالح تر از شما سراغ ندارم، گاهی به ذهنم خطور می کند که تبليغات و ادعاهای ديگران شما را تحت تاثير قرار داده و قاطعيـت و صراحت لازم را که از ويژگی های شما در هدايت انقلاب بوده و در موارد فوق الذکر ضعيف تر از گذشته نشان می دهد.»

هاشمی خود بعد ها اشعار می دارد که اين نامه تقريری بوده است از نامه بهشتی و سران حزب جمهوری اسلامی که قرار بوده است برای همين مساله در يک ملاقات دسته جمعی در بيمارستان قلب به آيت الله خمينی داده شود. اما هاشمی با ديدن حال امام و شنيدن حرف های ايشان منصرف شده، نامه دسته جمعی را به آيت الله خمينی نمی دهد، اما مطالبی را صراحتا بيان می دارد. هاشمی البته اشاره نمی نمايد که در آن جلسه چه مطالبی را بر عليه دکتر بنی صدر گفته و آيت الله خمينی چه دفاعياتی از وی داشته که وی از ارائه ی نامه منصرف شده، اما می گويد وقتی نامه را ندادم و رهبران حزب از اتاق خارج شدند:
«بازخواست کردند و نمی دانم با توضيحات من قانع شدند يا نه؟ و پس از آن تاريخ ياد آن تصميم تک روانه رنجم می داد و سرانجام با مشاهده ادامه ی مجادلات و احساس نياز به انجام وظيفه اليفحه لائمه المسلمين، پس از مشورت با دوستان با نوشتن نامه ای ديگر و تقديم هر دو نامه به امام از رنج ملامت وجدان راحت شدم. بخشی از مضامين اين دو نامه را در يک جلسه تاريخی شفاها به خدمت امام عرض کرده بودم. در آن تاريخ امام برای رفع اختلافات يا اتمام حجت، جمعی از شخصيت های موثر دو طرف را به دفترشان احضار کردند و با حالت جدی و تاثر، نصايح مهمی فرمودند. من اجازه گرفتم و مطالب صريحی مطرح کردم که از طرف دوستان و به خصوص شهيد بهشتی مورد تشويق و تحسين فراوان قرار گرفت.» (3)

البته شواهد حاکی از آن است هنگامی که هاشمی و همراهان (رهبران حزب جمهوری اسلامی) به بيمارستان قلب می روند و موضع تدافعی آيت الله خمينی را نسبت به دکتر بنی صدر می بينند نامه فوق را کافی نمی دانند و به صرف گفته و شکايت از بنی صدر بسنده می کنند تا اين که خود وی هم نامه ای می نويسد که شرح گوشه هايی از آن رفت، از اين که آيا نامه ی رهبران حزب جمهوری اسلامی مورد بازبينی مجدد قرار گرفته است يا خير اطلاعی در دست نيست اما قطع يقين نامه مورد ويرايش مجدد قرار گرفته. در اين نامه که هر پنج رهبر برجسته ی حزب جمهوری اسلامی آن را مورد امضاء قرار داده اند و از به انزوا کشيده شدنشان سخت ناليده اند، آمده است:
… حذف حزب جمهوری اسلامی از جريانات انتخابات رياست جمهوری که با مقدمات حساب شده ای پيش آمد، مخالفان را جری و اميدوار کرده، پخش شايعاتی که حاکی از خشم آمام نسبت به حزب جمهوری اسلامی و به ما در چنين شرايطی اوج گرفته و هيچ چيز نبوده که بتواند کذب شايعات را ثابت کند…

رهبران حزب جمهوری اسلامی در رقابت انتخاباتی رياست جمهوری شکست روانی و معنوی سختی خوردند. دکتر بنی صدر که با ارای قابل توجهی به رياست جمهوری رسيده از آن جا که مورد حمايت آيت الله خمينی و همچنين بيت وی نيز بوده است، خشم رهبران حزب را مضاعف تر می کند. در همين نامه به صراحت حمايت های آيت الله پسنديده (برادر)، سيد حسين خمينی (نوه) و داماد و اعضای بيت آيت الله خمينی عنوان شده که رهبران حزب سخت از آن گلايه دارند، اين در حالی بوده که شورای انقلاب به قم رفته و مقدمات انتقال آيت الله خمينی به تهران را در دستور کار داشتند و از ذکر نام هر پنج نفر جلوگيری به عمل می آورند که خشم امضاءکنندگان نامه آقايان بهشتی، موسوی اردبيلی، باهنر، هاشمی و خامنه ای را آن سان بر انگيخته که نامه ی فوق را اين چنين به پايان می رسانند:
... خلاصه علائم تکرار تاريخ مشروطه به چشم می خورد. متجددهای شرق زده و غرب زده علی رغم تضادهای خودشان با هم، در بيرون راندن اسلام از انقلاب همدست شده اند... (4)

اما چرا حزب جمهوری اسلامی با دکتر ابوالحسن بنی صدر به عنوان رئيس جمهوری اين چنين به مخالفت برخاست؟ پاسخ را بايد در پيشينه حزب جست. حزب جمهوری اسلامی توسط پنج روحانی تاسيس شد: آيـت الله سيد محمد حسينی بهشتی، حجه الاسلام علی خامنه ای، آيت الله سيد عبدالکريم موسوی اردبيلی، حجت الاسلام باهنر و علی اکبر هاشمی رفسنجانی. گرچه هر يک از پنج نفر عضو موسس حزب به شهری تعلق داشتند، اما حوزه علميه ی قم آن ها را چون زنجيری به هم متصل نموده بود و پس از حادثه ی 15 خرداد 1342 و فعاليت های سياسی شان، پيشتر به عنوان جامعه ی روحانيت مبارز شناخته می شدند. در زمانی که تصميم به فعاليت سياسی گرفته می شود.
از يک روحانی ديگر (آيت الله مهدوی کنی) نيز دعوت به عمل می آيد که وی مخالفت می نمايد و البته همين مخالفت بود که ايشان سال ها بعد در سال 1376 از دبير کلی «گروه» جامعه روحانيت مبارز استعفا داد، چرا که نظرشان اين بود که روحانيت نبايد حزب تشکيل دهد زيرا نسبت آن با جامعه نسبت پدر و فرزند است.
با تمام اين اوصاف حزب جمهوری اسلامی درست در آخرين روز حيات رژيم پهلوی و فردای پيروزی انقلاب شکل می گيرد:
... اولين چيزی که در آن شرايط به ذهن همه ی ما رسيد خلاء تشکيلات بود... اما امام از اول نسبت به حزب بدبينی خاصی داشتند و آن را موجب تفرقه می دانستند. من رفتم خدمت امام [در مدرسه ی علوی] و مطرح کردم که همه به اين نتيجه رسيده ايم که نقص اساسی ما نداشتن حزب است. امام گفتند برويد تشکيل بدهيد. در همان روزهای اول پيروزی، تشکيل حزب اعلام شد... (5)

حزب جمهوری اسلامی به دست آن پنج روحانی تشکيل شد و به زودی جای خود را يافت، اما هيچگاه رسما و علنا و به صراحت نتوانست حمايت آيت الله خمينی را از آن خود بکند. در ساختار حزب البته افراد صاحب نفوذ غيرروحانی نيز به چشم می خوردند. ميرحسين موسوی روشنفکر جوانی که سخت متاثر از انديشه های علی شريعتی بود، فراکسيون چپ حزب را در دست داشت و در آن سوی ديگر اسدالله بادامچيان که از ميان بازاريان متعصب بوده و پس از 15 خرداد 1342 با دست بردن به اسلحه، به مبارزه ی مسلحانه برعليه رژيم پهلوی روی اورده بود، در کنار حسن آيت که از هواداران سخت آيت الله کاشانی و مخالفان درجه يک دکتر مصدق بود، در راس فراکسيون راست حزب بودند. جلال الدين فارسی نيز که در سابقه ی سازمانی خويش همکاری با تمام احزاب و سازمان های سياسی را داشت (از سازمان مجاهدين خلق و نهضت آزادی گرفته تا جمعيت موتلفه اسلامی) از اثرگذارترين چهره های غيروحانی اين حزب بود. نقطه ی مخالفت حزب جمهوری اسلامی با دکتر بنی صدر را نيز بايد در همين جا يافت.
حزب جمهوری اسلامی در اولين انتخابات رياست جمهوری به قصد کانديداتوری بهشتی برای فعاليت خيز بر می دارد که آيت الله خمينی نامزدی روحانيون برای رياست جمهوری را منع می کند. حزب اولين شکست را می خورد! چرا که تمام محاسباتش مبنی بر به دست گرفتن کرسی رياست جمهوری به وسيله ی محبوبيت بهشتی، به هم می ريزد.در ثانی آن ها فرد غيرروحانی قدروزنی نداشتند تا برای کانديداتوری بفرستند. در اينجا بود که جلال الدين فارسی را پيشنهاد می دهند که سريعا شائبه غيرايرانی بودن وی مطرح می شود. دومين شکست!
جلال الدين فارسی خود در خاطراتش در اين باره می گويد:
«به اتفاق حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی خدمت امام شرفياب شديم. فرمودند خدا می داند يا خدا شاهد است برايم فرقی نمی کند که شما رئيس جمهور بشويد يا آقای بنی صدر. اولين رئيس جمهور ما نبايد شبه ای قانونی در موردش باشد.»

فارسی و هاشمی که می بينند حتی برای آيت الله خمينی هم محرز است که بنی صدر رياست جمهوری را در دست خواهد گرفت، انتقاد از وی را آغاز می کنند و سعی بر تحريک آيت الله خمينی نسبت به دکتر بنی صدر می نمايند:
... به امام عرض کردم ما به عبدالناصر ايراد می گرفتيم که همسرش بدون روسری ظاهر می شود، هر چند پيراهن آستين بلند می پوشيد. شما می دانيد که همسر و مخصوصا دختر آقای بنی صدر در پاريس از لحاظ پوشش چه وضع زننده ای داشته اند؟! فرمودند: بالاخره هر کس يک عيبی دارد! آقای هاشمی هم يآدآور شدند اين ضربه بزرگی است که به حزب فرود می آيد.
اما هيچ کدام از اين ها اثر نمی نمايد و در کمال ناباوری هاشمی و فارسی:
امام در حالی که می خواستند همراه ما از اتاق خارج شوند به آقای هاشمی فرمودند شما و حزب برويد با بنی صدر همکاری کنيد. (6)

حزب جمهوری اسلامی هيچ شانس ديگری نداشت و منصب اولين رئيس جمهوری را به بنی صدر سپرد و در عوض با در دست گرفتن مجلس شورای اسلامی بر اساس قانون اساسی اول جمهوری اسلامی، نخست وزيری و دولت را نيز به سيطره خويش کشيدند.
دکتر بنی صدر در حالی که مصمم بود احمد سلامتيان را برای نخست وزيری معرفی نمايد، حزب جمهوری اسلامی محمدعلی رجايی را پيشنهاد کرد که دکتر بنی صدر با حرکتی حساب شده و تاکتيکی حزب جمهوری اسلامی و مجلس را در سخت ترين تنگنای موجود گذاشت و بحران مشروعيت آن ها را بيش از پيش جدی کرد. پيشنهاد بعدی برای نخست وزيری سيد احمد خمينی بود، و با اعلام در روزنامه ها بر اين انتخاب اصرار داشت که پيشنهاد رندانه ی وی با نظر آيت الله خمينی مبنی بر منع فعاليت سيآسی و قبول مسئوليت سيد احمد خمينی منتفی شد. بالاخره بنی صدر مجبور به قبول رجايی شد، اما تا به آخر در برابر نظر حزب جمهوری اسلامی و مجلس مبنی بر وزارت ميرحسين موسوی بر وزارت خانه ی امور خارجه ايستادگی کرد.
حزب جمهوری اسلامی از پای ننشست و از آن جا که تمام اجزای حاکميت همچون مجلس شورا، دولت و قوه قضائيه را در دست داشت، عرصه را هر روز بيش از روز گذشته بر دکتر بنی صدر تنگ کرد. تنها مشکل حزب جمهوری اسلامی حمايت بی چون و چرای آيت الله خمينی از دکتر بنی صدر بود. به عنوان مثال در کمتر از يک ماه از عزل بنی صدر درباره وی در ديدار با اعضای انجمن اسلامی گفته بود که:
رئيس جمهور يک شخصی است پسر بنی صدر همدانی يک ملای همدان حال هم که هست از آن يال و کوپال دارها نيست و از خود مردم است. (7)

اما فشارها بالاخره کار خود را کرد و توطئه های هاشمی و بهشتی و خامنه ای توانست نه در بيت آيت الله خمينی که در مجلس جواب دهد و از آن جا که اکثريت مجلس در دست حزب بود در 27 خرداد سال 1360 طرح عدم کفايت سياسی بنی صدر با 140 رای در مجلس شورای اسلامی مطرح و سه روز بعد در دستور مطرح و با 177 رای مورد موافقت قرار گرفت.
در پايان کار نيز ايت الله خمينی بدون آن که هاشمی رفسنجانی رئيس مجلس را مورد خطاب قرار بدهد، در پائين نامه ايشان نوشت:
پس از رای اکثريت قاطع نمايندگان محترم مجلس شورای اسلامی مبنی بر اين که آقای ابوالحسن بنی صدر برای رياست جمهوری ايران کفايت سياسی ندارند، ايشان را از رياست جمهوری اسلامی ايرن عزل نمودم.
اول تير 1360
روح الله الموسوی الخمينی

حزب جمهوری اسلامی و روحانيون مطرح بدورش پس از عزل بنی صدر هم البته نتوانستند روی خوش ببينند و از عزل وی نهايت استفاده را ببرند و کانديدای اوليه خويش، بهشتی را مطرح کنند. چرا که شش روز بعد در 7 تير 1360 در حرکت بمب گذاری مقر اصلی حزب، دبيرکل خود دکتر بهشتی و بسياری از اعضای فعال از جمله محمد منتظری را از دست دادند. پس از آن دکتر باهنر دبير کل حزب شد. پس از رياست جمهوری محمدعلی رجايی، باهنر عهده دار نخست وزيری شد. اما باز هم اين سمت ديری نپائيد و در 8 شهريور هم رجايی و هم باهنر در بمب گذاری مشابه ديگری هر دو از دست رفتند. تا که دبيرکل جديد علی خامنه ای به رياست جمهوری رسيد و بالاخره نظر آيت الله خمينی مبنی بر منع روحانيون برای کسب پست رياست جمهوری عوض شد. با رياست دبيرکل جديد بر حزب جمهوری اسلامی، مهندس ميرحسين موسوی نيز پست نخست وزيری را در دست گرفت. اين در حالی بود که رياست ديوان عالی کشور هم بر عهده آيت الله موسوی اردبيلی (جانشين بهشتی) قرار گرفت و مجلس هم همچنان در کف هاشمی بود. برای اولين بار بود که حزب جمهوری اسلامی تمام قوا را در دست داشت و در حال تثبيت کردن پايه های خويش بود که اختلاف درونی حزب در ميان دو فراکسيون چپ و راست ان چنان اوج و شدت گرفت که در سال 1366 هاشمی رفسنجانی آن را دو حزب در يک حزب خواهد و بنا به پيشنهاد رهبران و موافقت آيت الله خمينی تعطيل شده و تومار حزب جمهوری اسلامی برای هميشه بسته شد. تاريخ حزب جمهوری اسلامی که تنها تجربه و کارنامه ی حزبی روحانيون جمهوری اسلامی تا به امروز می باشد، به روشنی و مستند تلاش و اشتياق روحانيت را برای انحصارطلبی و به دست گرفتن قدرت به هر نحو ممکن، روايت می کند.

1. روزنامه کيهان 6/4/1380
2. هاشمی رفسنجانی، عبور از بحران 1378 – صص 24 – 21
3. همان ص 10
4. همان صص 18 – 15
5. هاشمی رفسنجانی، دوران مبارزه جمهوری اسلامی، صص 337 – 336
6. جلال الدين فارسی، زوايای تاريک، حوزه هنری، صص 520 – 519
7. امام خمينی، صحيفه ی نور ج 8 – ص 384

* اين نوشته برای سايت اخبار روز تهيه شده است. استفاده از آن با ذکر منبع مجاز است

   نظر خود را اینجا وارد نمایید:  


جبهه دموکراتیک طوس(مشهد) @ Copyright 2000 - 2004


دفتر طوس